شناسه خبر: 17729

جوان رامیانی در وصف جانباختگان معدن یورت آزادشهر دلنوشته ای را برای این پایگاه خبری ارسال کرده است.

به گزارش گل رامیان، دلنوشته منصور سارانی جوان رامیانی در وصف کارگران معدن یورت آزادشهر

یک روز...نقطه ای از شهر کوچکمان...حادثه ای بزرگ را به تاریخ افزود...
فقط یک لحظه بود...یک انفجار...
یک لحظه بود ولی تا یک عمر غمش را مردم شهرم به دوش میکشند...
باید بوسه زد به دستان سیاه وپینه پسته ی عزیزانی که نبودنشان تن یک شهر را سیاه پوشاند...همچون سیاهی درون دل معدن...
دریک روز بهاری...در یک لحظه ...تن شهرکوچکم از سرمای آن خبر بد یخ بست...
زمستان یورت ...امانتدار باش...
همه تلاش میکنند...
مادران زیادی اشک همدم چشمانشان شده...
همسران زیادی عزیزترین شخص زندگیشان را ازدست دادند...
کودکان زیادی ازاین پس لذت پدر داشتن را نخواهند کشید...
مردم یک شهر سیاه پوش مردانی شدند که همیشه با چهره هایی سیاه ملاقاتشان میکردند...
یکی اینجا...برای پول حلال از جان مایه میگذارد...
یکی کمی آنطرف تر پول روی پول میگذارد و اصلا هم مهم نیست از کجا و چگونه بدست بیاید...
زمستان یورت امانتدار باش...
دعای یک شهر...پشت مهمانان توست...
آنان که داغشان یک شهر را از پای درآورد...
مردانگی کن...باقی مهمانانت را زنده به آغوش عزیزانشان برسان...
شاید این گونه کمی...فقط کمی مرحم این دل های شکسته بشوی...
غمگین تراز این سراغ ندارم ...
حال کودکی را که هروقت پدرش از خانه بیرون میرفت نمیدانست شب باز هم دستان قوی پدرش را میتواند در دست بگیرد یانه...
شهر کوچک من...
زمستان یورت...
کمی دوام بیاورید...
دعای یک شهر همراهتان است...
خدا همین حوالیست و صدایمان را میشنود...
امید داشته باش شهر کوچک من....

انتهای پیام/

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

جدیدترین اخبار

یاداشت